تبليغاتX
DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> ماه مستقیم می رفت من پیچیدم.....

ماه مستقیم می رفت من پیچیدم.....

سلام سلام

سلام به روی ماهتون

خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خوشین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دلم براتون یه ذره شده بود

ولی الان که اومدم احساس سبکی میکنم

دوران خوبی نبود

دیگه دوست ندارم برام تکرار بشه

خیلی سخت بود

میدونم همتون الان از خودتو ن میپرسین جریان چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟
ولی شرمنده نمیتونم همه چی رو بگم اخه اجازشو ندارم

شاید خودش اومد خوند

همین  که خودش بفهمه

چقدر برام سخت بود کافیه

کلا ذاتا و شرعا تا حس جنون دلتنگت بودم ولی شب  ۲۳با یه اس ام اس منو از دلتنگی در اوردی مر۳۰

خیلی ماهی داداشی

                                                 

 

        خیلی ماهی   

(سقلین اغار سین)  

   

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 15:2 توسط سامان| |

وقتي دستم لرزيد

وقتي پشتم خالي شد

وقتي ديگه پاهام ياراي من نبود

وقتي ناخواگاه از گوشه ي چشمم

يه قطره ي كوچيك به كوچيكي اين دنيا اومد

وقتي اس ام اس تو خوندم فهميدم

وقته خداحافظيه فهميدم كه تنها شدم

فهميدم كه تنهام گذاشتي

فهميدم كه بايد منطقي باشم

بايد بهت حق بدم

تسليم بشم

اعتراض نكنم  ،بزرگتر بشم

فهميدم كه بيشتر از اين نميتونم نگهت دارم

فهميدم كه خستت كردم

اره من خيلي چيزارو فهميدم

ولي يه چيزو نفهميدم كه چیکا كردم رفتي!!!!!!!!!!۱

چرا رفتي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فقط فهميدم كي بهت گفت بري................

اينو خوب فهميدم ولي نميدونم چرا دركش نكردم

اخه من كه جاي زيادي نگرفته بودم

برام هميشه با خاطراتت باقي ميموني

اين حقو نداري ازم بخواي كه خاطراتتم فراموش كنم

اين تنها چيزيه كه ازت مونده

البته يه چيزه ديگم كه بهم هديه دادي

هميشه باهام ميمونمه تيكه هاي قلبمه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


ببين من حتي وقته خداحافظي از دستت ناراحت نشدم

خواستم صدات كنم بگم بمون ولي بغض امونم نداد

خواستم بگم من تو اوجم تنهام نذار

خواستم بگم نديدنت سخته

خواستم بگم اما ديدم خودخواهيه

ديدم اگه بودن من تو زندگيت اين همه جا گرفته كه ميبخوايي منو بندازي بيرون!!!!!!!!!!!!۱

بهتحق دادم چون حق بودي

بهت حق دادم چون نتونستم ناراحتيتو ببينم

بهت حق دادم چون يه روزي

يه جاي يه كسي بهم حق داد

راستي برات قاصدك فرستادم

فرستادم كه بگه به يادتم

بهت بگه كه دارم با مشكلات كنار ميام

بگه كه دلتنگم ولي گله اي ندارم

بگه كه تو خوش باش تو به زندگيت برس

راستي اومد بهت گفت

يا اونم ............................

خداحافظ...........

 

خداحافظ همين

 

 حالا...........

 

                                                                                            (جوجه اردك زشت)

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 15:9 توسط سامان| |

 

هرسال وقتی۹ خرداد هزاران شهاب به سمت زمین هجوم میاوردن از خودم می پرسیدم چه اتفاقی افتاده که آسمونیا میخوان خودشونو به زمین برسونن؟.... و امسال فهمیدم اونا به پیشواز حضور مسافری میان که سحرگاه ۹ خردادیا زمینو با گامهای مهربونش نوازش کرد تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه ....

امروز تولد دوست عزیزی هست ...

امیدوارم سالیان سال این روزو با خوبی و خوشی جشن بگیره.

                                      

                     تولدت مبارک

نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 19:43 توسط سامان| |
سلام خوش اومدین

امروز روز شماست

روز بزرگیه شماامروز روز مهربونیه شماست

امروز روز دوست داشتنیه.

روز شمایی که الان تو تمام لحظه هام  اثر مهربونیاتو نو جا گذاشتین

روز شمایی که تو اولین جلسه با اخم وارد شدین و با سر بهم سلام دادین

منم همون پسر تخس که با خودم گفتم بلاخره این اخم  میشکنه

الان شما داداشم شدی

مهربونم میخوام به همه از مهربونیاتون بگم

بگم که شما چقدر خوبین

دوستون دارم

روزتون مبارک

نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:18 توسط سامان| |
ای خدا فکر نمیکردم

که یه روز ازم جدا شه

باورش سخته که

دیگه سایه اش رو سرم نباشه

گرچه سرده دست گرمت

اما واسه من همونی

با تمام خاطراتت توی ذهن من میمونی

  داداشی چشماتو باز کن

بزار دستاتو بگیرم دوباره بیا به خوابم

ای خدا من اونو میخوام

ولی تو اونو از من گرفتی

باورم نمیشه رفته

گرچه اون برنمیگرده

داداشی غم های دنیا ببین با دلم چه کرده

داداشی چشماتو بستی

نمیگیری تو سراغم

دیگه تنها دلخوشیمه

عکس تو توی اتاقم.......................

                                                     ¤داداشی چشماتو بستی¤

نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 17:56 توسط سامان| |

باور کن هنوز هم می شود

به پاکی اسمان هجرت کرد

دیگر نگو سیب طلای قصه هارو

کرم های کوچک کابوس خورده اند

تنها دستت را به من بده و بیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اره اینارو استادم بهم گفت

اون بادم داد که اوج بگیرم

اون یادم داد که عاشق باشمو

عاشقانه زندگی کنم

استاد من اونقدر مهربون بود

که علاوه به اب .بابا

جای ابو .دلیل رفتن بابارو هم بهم گفت..............

............................................................................

........................................................................................

..................................................................................................

ولی دیگه نمیخواد باشه

میخواد کمرنگ بشه

کجایی  چرا نیستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

چرا نمیبینمت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چراوقتی دارم اوج میگیرم میخوایی کمرنگ بشی

من که بهت گفته بودم رفتن این راه به تنهایی برام سخته

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 15:3 توسط سامان| |

 

به من گفت بیا

به من گفت بمان

به من بخند

به من گفت بمیر

رفتم

ماندم

خندیدم

مردم

واقعا اینه رسمش؟؟؟

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 18:13 توسط سامان| |
برای نابینا شیشه 

و الماس یکی است............

اگر کسی ارزشت را ندانست

تو شیشه نیستی او نابیناست....................

اووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 20:23 توسط سامان| |

من دیگه خسته شدم

بس که چشام بارونیه

از دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه

من دیگه بس برام تحمل این همه غم

بس جنگ بی ثمر برای هر زیاد و  کم

وقتی فایده ای نداره غصه خوردن واسه چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وقتی فایده ای نداره غصه خوردن واسه چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وقتی فایده ای نداره غصه خوردن واسه چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وقتی فایده ای نداره غصه خوردن واسه چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام دادای گلم نمیدونم کی میاین و این مطلبو میخونین

ولی این مطلبو به خاطر داداش گلم اپ کردم

اخه بهش قول دادم بی خیال غصه بشمو

عشق و حال کنم

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 9:41 توسط سامان| |

 

آواز عاشقانه ي ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست

ديگر دلم هواي سرودن نمي کند
تنها بهانه ي دل ما در گلو شکست

سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گريه هاي عقده گشا در گلو شکست

اي داد ، کس به داغ دل باغ دل نداد
اي واي ، هاي هاي عزا در گلو شکست

آن روزهاي خوب که ديديم ، خواب بود
خوابم پريد و خاطره ها در گلو شکست

«بادا» مباد گشت و «مبادا» به باد رفت
«آيا» زياد رفت و «چرا» در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرين و آفرين و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خدا حافظي  کنم
بغضم امان نداد و... در گلو شکست

ای وای دلم..........................

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 19:6 توسط سامان| |